=====<وَ ما عَلَيْنا إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبِين^یس _ 17^>=====
و بر عهده ما جز پيامرسانيدن آشكارا هيچ نيست
================<>===============
تا باشد از وصل کنندگان به سوی حضرتش باشیم
چند وقتیست که می دید برادر / گل گلخانه مادر / پسر ارشد حیدر/ نه غذایی می خورد و جرعه آبی/ و به جای گل خنده به لبش نیست به جز "آه" / فقط "آه" فقط "آه" / شده ساکت شده مبهوت در این خانه / شکسته و نشسته است به یک گوشه و در خویش فرو رفته و چیزی نه به او و نه به پدرش هیچ نگوید/ به غم خویش و به دل ریش / چه رازی که در اوهست / میان جگر اوست / به چشمان تر اوست / رفت با چادر خاکی که به سر داشت شبیه خود مادر / به برش پیش برادر و زدش بوسه و فرمود / ای هستی خواهر / چه غمی هست تورا / این چه بلایی ست که افتاده ای از آب و غذا / پر شده ای از آه و نوا / سوز و صدا ، درد و بلا ، این چه بلایی ست بگو راز نهان را/ و نما فاش همان را/ که گرفته است نفس بین گلویت / راز مگو چیست / بگو ای جگرت چاک / در این خاک / بگو راحت از این درد/ از این آتش شبگرد/ چو/ گفت/ به غم بود / خزان بود / غروب و غم مادر/ که برش شاد قدم میزدم / و خاک بر تارک غم میزدم / و دست به دستش به کنارش / به در مسجد جدم / به سوی خانه روان / ذکر خدا روی زبان / تا که رسیدیم به آن کوچه که هر روز / که می رفتم از آن / کوچه ای از سنگ و گل و کاه/ دو دیوار بلندش / چقدر خاکی و باریک / همات کوچه تاریک / به گلخانه ما / "آه" ولی اینبار چه تاریک / دلم شور زد و دید دو چشمم چقدر مرد/ نه ! نامرد ! / همه مانده / همه استاده سر راه من و مادرمان / مادر دلخسته مان / "آه" چه احساس غریبی ست/ که دستان تو را مادرت این گونه فشارد / به خدایت بسپارد / و تو را پشت سرش در پس آن چادر پر وصله نگه دارد و گوید/ که عزیزم محراس از شب تاریک / از این کوچه باریک / از آن دشمن نزدیک / ولی رفتم و گفتم / که منم زاده حیدر / که منم زاده خیبر شکنت / هم پسرت / هم حسنت/ چه بگویم که چه دیدم / تو بخوان از من و از موی سپیدم / به هوا رفت کف دست کسی سخت تر از سنگ / سترگ و پر نیرنگ / و دیدم و دویدم به مقابل / که شوم حائل قاتل / هر چه نیرو به تنم بود کشیدم قد خود را / به سر پنجه پا / تا که مگر خویش سپر سازم و رنجی نرسد مادرمان را/ گل مان ، تازه جوان را / ولی افسوس ولی حیف ولی "آه"ولی درد / که قدم نرسید و ز فراز سر من صاعقه ای رد و شد و / گلبرگ جدا گشت و گهی بر در و دیوار و گهی روی زمین خورد / و من بر سر خود کوفتم و در پی او گشتم و دیدم / همه هستی من / چادر ناموس خدا خاک گرفته...
نه به چشمش که به دستش/ پی چیزیست در آن ولوله / با خنده خود گفت همان سنگ دل آنجا/ که تمام است دگر کار تو و مزد حمایت ز امامت / و من آهسته بگفتم که جواب پدرم را چه دهم / وای به زخمت چه نهم/ شانه من بود عصایش / پر خون بود خدایا رد پایش...
چادر ناموس خدا خاک گرفته...
آیت الله العظمی اراکی فرمود:
شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت,
پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟
با لبخند گفت خیر .
سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟
گفت نه!
با تعجب پرسیدم پس راز این مقام چیست؟
جواب داد هدیه مولایم حسین(ع) است! گفتم چطور؟
با اشک گفت آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند؛ چون خون از بدنم میرفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید؛
ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان! ۲ تا رگ بریدند این همه تشنگی!
پس چه کشید پسر فاطمه(س)؟ او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود! از عطش حسین(ع) حیا کردم ، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد
==============<>==============
| اللهم عجل لولیک الغریب الطرید الفرج |
==============<>==============
یک جمله هم نساخته ام با دوازده
با چند نمره باشد، اگر رد نمی شوی
یک ، دو ، سه ، ... ، هفت ، هشت، نَه آقا دوازده
بی تو تمامِ اهل قیامت رفوزه اند
ای نمرۀ قبولی ِ دنیا، "دوازده"
ثانیه های کـُند توسل می آورند
یا "صاحب الزمان خدا" یا "دوازده"
حالا که ساعت تو و چشم خدا یکی است
آقا چقدر مانده زمان تا دوازده
امروز اگر نشد ولی یکروز می شود
ساعت به وقت شرعی زهرا "دوازده"
تا باشد از مدعوین حضرتش باشیم
=====<>=====
| قسمت سوم |
=====<>=====
این روز، اولین روزی است که در آن خورشید دمید و بادهای بارورکننده بر درختان وزید و گلها و شکوفه های زمین آفریده شد. این روز، روزی است که جبرئیل بر پیامبر نازل شد. نوروز، روزی است که پیامبر اکرم «ص» علی «ع» را بر دوش خود سوار کرد تا همچون ابراهیم «ع» بتهای عرب را درهم بکوبد و به زیر افکند. این روز، روزی است که برای بار دوم برای علی «ع» بیعت گرفته شد و در این روز، علی «ع» بر اهل نهروان پیروز شد. نوروز، روزی است که قائم ما و صاحب امر ظهور می کند و در این روز، بر دجال چیره می شود و او را در کنار کوفه به دار می زند. هیچ نوروزی نمی رسد، مگر اینکه ما در آن منتظر فرج هستیم.